روتین

منتشرشده: مارس 21, 2016 در مرگ, افسردگی, دانشگاه, زندگی

ساعت هفت و نیم: بدون آلارم ، بیدار شدن بنابرعادت. چک کردن فیسبوک و توییتر و اینستا و اسنپ‌چت و فیدلی.

ساعت هشت: در حال پودر کردن دونه‌های قهوه. نون‌ها توی توستر. در حالی که یه قسمت فرندز داره پخش میشه.

ساعت نه: در حالی که اخبار ان‌بی‌سی یا دابلیو‌جی‌ان پخش میشه، نوشیدن قهوه و گذاشتن نهار و اسنک در کیف

[در مسیر دانشگاه – گوش دادن به پلی‌لیست دسپرت لایف/نوستالژیا از ساوند‌کلود]

ساعت نه و نیم:  چک کردن ایمیل ، بررسی کارهایی که امروز قراره انجام بشه، شروع به کد زدن

ساعت دوازده: غذا گرم میشه. یه خلاصه بازی دوتا یا یه سریال پخش میشه در حال خوردن نهار!

ساعت یک: دوباره کد زنی و انجام اکسپریمنت‌های جدید!

ساعت سه: تی‌بریک به مدت نیم تا یک ساعت! نشستن توی لونج و بحث در مورد زمین و زمان با رفقا. اگه هوا خوب باشه، چک کردن کافه دانشکده الهیات

ساعت شش: حرکت به سمت جیم! روز فرد والیبال، روز زوج فوتبال

[پیاده در مسیر خونه، گوش دادن به پلی‌لیست هدزدنینگ از اسپاتیفای. یک خرید کوچیک از اچ‌پی‌پی یا ترژر‌آیلند]

ساعت نه: دوش گرفتن. در حالی که غذای فردا روی گاز داره پخته میشه، دو سه مرحله بازی جی‌تی‌ای یا اساسینز‌کرید!

ساعت ده: خوندن کتاب تا وقتی که چشم خسته بشه

ساعت ده و نیم: خواب هفت پادشاه

[برنامه ۷۵ روز گذشته با مینیمم تغییر]

 

پ.ن. روزها میان و میگذرن. خط ممتدم آرزوست..

پیشنهاد موسیقیایی:
I hate you, I love you – Gnash (ft. Olivia O’brien)

 

 

 

 

Advertisements

سال بیست و چهارم

منتشرشده: اکتبر 11, 2015 در افسردگی, خوشی, زندگی
برچسب‌ها:

بدون شرح

Year24

پ.ن: صدایم را به یاد آر، گر آواز غمگینی به پا شد

تلقین

منتشرشده: ژانویه 17, 2015 در مرگ, افسردگی, دانشگاه
برچسب‌ها:,

Cobb: It becomes the only way you can dream
YUSUF: Do you still dream, Mr. Cobb?

Cobb STARES at the sleepers. Uneasy
EAMES: They come here every day to sleep?

Cobb turns to the Elderly Bald Man, who looks fondly at his dreamers.
ELDERLY BALD MAN: They come to be woken up… the dream has become their reality

[….]

SAITO: Cobb? Not possible-he and I were young men together. And I am an old man
COBB: Filled with regret?
SAITO: Waiting […] , yes

IMG_20150116_141106

p.s. Somewhere not here..

تنهایی نامتناهی

منتشرشده: سپتامبر 19, 2014 در مرگ, افسردگی, دانشگاه, زندگی

365 روز گذشت.. انگار همین چند ساعت پیش بود که از گیت رد شدم و وارد بلاد کفر شدم. یک سال گذشت ولی 10 سال بزرگتر شدم..

آدمهای دور و برم عوض شدن. کلی آدم جدید اضافه شدن، حتی قدیمی ها هم جدید شدن. آدمی که 4 سال توی شریف میشناختیش، تبدیل به موجودی شده که به خودت میگی چقدر شناگر های ماهر و زیرآبی رونده ای دور و برت بودن و خبر نداشتی.. وقتی روی دوم آدمها رو میبینی، دلخوش میشی از راهی که انتخاب کرده ای..

راضی ام از زندگی ام.. و حتی 1 لحظه هم نشد در طی این 8764 ساعت که پشیمون شده باشم از اینکه اومدم.. از شیکاگو، از یوشیکاگو، از هنک، از دوستای جدید، حتی از هوای داغونش هم خوشحالم.. خیلی هم خوشحالم. بهترین هایی بود که میشد برای من اتفاق بیفته..

جز معدود دفعاتی (و شاید تنها) هست که واقعا به اون چه که از زندگی خواستم رسیدم… و میشمارم.. دوباره روزها رو میشمارم تا بشه 18 سپتامبر 2015 و همینطوری 2016 ، 2017 و ..

خوشحالم. به همین سادگی

خودمم..

 

پیشنهاد موسیقیایی: آخ که میزند برون.. از سر و سینه موج خون..
(Existence : Life – Hafiz Nazeri )

احتیاط

منتشرشده: ژوئیه 8, 2014 در مرگ, افسردگی, دانشگاه

هنگام دور زدن و رد شدن از روی من، لطفا «احتیاط» کنید.

 

احتیاط

 

پ.ن: کوچه های خلوت رو قدم زدن.. شب بود.. آسمان تو هم با من ببار..

 

 

 

 

زندگی جدید

منتشرشده: مارس 8, 2014 در مرگ, افسردگی, زندگی

پ.ن: 157 روز گذشت ..

ساعت برگرد

منتشرشده: فوریه 11, 2014 در مرگ, زندگی
برای ماهی قرمز…
پ.ن: ای کاش میشد به گذشته برگشت…
پ.ن2: پشیمونم..
پ.ن3: