زندگی
آزمون دکتر فیل مک گرا
امروز همینطوری در حال گشت و گذار بودم، به لینک زیر رسیدم!
یه تست شخصیت بود. من کمتر به این تست ها علاقه دارم، ولی خب وقتی دیدم جوابش کاملا منصفانه بود، گفتم بگم شاید بقیه هم خوششون بیاد!
امتیاز من 47 بود . و بنابراین
- دیگران به شما به چشم آدمی شاداب، سرزنده، جذاب، شوخ، عملگرا و همیشه جالب نگاه میکنند. کسی که همیشه در مرکز توجه قرار دارد امّا در عین حال متعادل و مبادی آداب است. شما همچنین به چشم دیگران فردی مهربان، با ملاحظه و با درک بالا به نظر میآیید. کسی که همیشه به آنها دلداری میدهد و آنها را کمک میکند
من که راضی بودم از جواب :-» راستی هر کسی که تست کرد، جوابش رو تو نظرات بنویسه.
عزیز تر از جان
این روزها فکر و ذهنم دنبال یه چیزه.. دوست.. یه زمانی فکر میکردم تنها هستم. (Forever Alone)!! هیچ دوستی ندارم، کسایی که بتونم بهش اعتماد کنم، کسایی که با بودنشون آروم بشم، کسایی که دوست داشته باشم شادیهام رو باهاشون قسمت کنم و در ناراحتی هاشون شریک باشم. با اینکه هیچ وقت بهترین دوستِ بهترین دوستم نبوده ام( و حسرت این آرزو بر دلم مونده) ولی ناشکری نمیکنم.
این پست به افتخار تمامی دوستامه. دوستای عزیزتر از جان.. دوستایی که حاضرم براشون هر کاری بکنم. برای من که 800 کیلومتر از خانواده ام دور هستم، هر 2-3 ماه میرم خونه، صبح و ظهر و شب و نیمه شبم در کنار دوستام هستش. دوستایی که گاهی حس میکنم از برادرم بهم نزدیک تر هستن. کنارشون آرومم و بودنشون موجب دلگرمی منه.
خیلی اوقات شده که توی دوران دپسردگی! میخواستم دل بکنم از دانشگاه و بچه ها. صبح زود بیام دانشگاه، آخر شب برگردم خوابگاه، جز برای نهار و نماز از اتاق( یا جدیدا آزمایشگاه) خارج نشم. ولی نتونستم 1-2 روز بیشتر تحمل کنم. با اینکه تعداد افرادی که من توی دانشگاه میشناسم به بینهایت میل میکنه، با اینکه معتقدم more firend,less friend ولی آشنا کجا، دوست کجا و بهترین دوست کجا..
مینویسم اسم دوستام رو تا بعدا یادگاری باشه از اونها.. 4 سال دیگه که لیست زیر رو نگاه کردم،…
(به ترتیب رندوم! :پی)
ممد(اصغری) -> ممد، در یک کلام خفن،همون اصی معروف، مرامش بی نهایته، کسی که من رو با بلای خانمان سوزِ وار آشنا کرد، کلی توی DA و DS بهم کمک کرد، همیشه بهم میگه که چرا از دست زندگی غرغر میکنم،خودش هم اوضاعش خیلی از من بهتر نیست، عاشق هایده و مهستی و نروتو ، فری تیل و … تنها شمالی ای که از شمال بدش میاد و شنا بلد نیست..
سپهر -> قدیم ی ترین دوست دانشگاهم، 4 سال و 6 ماه، 2 سال هم اتاقی بودن. با اینکه از وقتی تهرانی! شده، به ما شهرستانی ها نگاه نمیکنه :دی ،کمتر پیش هم هستیم ولی هنوز تو لیست هستش. جدیدا بیشتر با هم هستیم.. خاطرات خرداد 88 ای که با سپهر بود رو هیچ وقت فراموش نمیکنم..
مزمز -> رفیق شفیق، هیشه پایه هر کاری است، تو کل کل کم نمیاره، مطئنی که پشتت رو خالی نمیکنه،فکر نکنم حتی 1 بار هم بهش علیرضا گفته باشم، شاید کمتر از بقیه باهاش بودم، ولی دلیل نمیشه که خوبیهاش کمتر باشه ، از دست دخترهای 8ای همیشه شاکی ه.. قیافه اش خیلی به بچه مثبت ها میخوره، ولی یه مفیدی 28 ای هستش. و از اون مهمتر گوله احساسات..
سبحان -> رفیق روزای خوب، رفیق خوبِ روزا ..اولین دوست دانشگاه، دوستیمون با جمع کردن برگه های روانشناسی موقع ثبت نام شروع شد.. و هیچوقت فکرش رو نمیکردم یه روزی همون فردی باشه که توی 3 سال دانشگاهم، بیشترین زمانم رو با اون باشم، همه درسها رو با هم پاس کنیم.. هیچوقت هم اتاقیم و یا همگروهی ام نبوده، ولی بیشتر از هم اتاقیهام با اون بوده ام. به جرات بگم شبی نبوده که من اتاق اونها نرم یا اون اتاق ما نیاد.. هر چند این روزها یه کم عجیب شده ولی هنوز همون رفیق همیشگی ه..
مهران -> معروف به bottleneck، مهم نیست کی کار رو شروع میکنه، ولی همیشه گلوگاه کارمون مهران میشه، به ترمزدستی هم موقع درس خوندن دسته جمعی معروفه، میخواد یه چیزی رو یاد بگیره، تا فیها خالدون! اون قضیه پیش میره. تمام اردوهای مشهد+سفر اصفهان و گارناهای نیمه شب.. اگه اپلای کنه، خیلی دلم برای خودش و کاراش تنگ میشه.
کامیار -> اخرین دوست صمیمی ام. خیلی طول کشید که به عنوان بهترین دوستم وارد لیست بشه، زود عصبانی میشه، ولی ته دلش هیچی نیست، 2 سال با هم تو SSC بودیم، پایه ثابت در تمام اردوها، اقیانوس کم عمق اطلاعات. تو یه واژه میشه خلاصه اش کرد.. بینهایت..
سجاد -> مرموز مثل اهرام مصر، اجتماع نقیضین،همیشه فکر میکردم سرش خیلی شلوغه،چون رتبه 1 هستش فرق داره با بقیه. سطحش بالاتره پس توی دوستاش جایی ندارم. ولی زود نباید قضاوت کرد. همیشه آدمها همونی نیستند که نشون میدن، یه نمونه اش همین سجاد. بیشتر از اینکه عقایدمون یکسان باشه، متمم یکدیگه هستش. توی دوستیهاش کم نمیذاره.. این روزا بیشترین زمانم رو با اون هستم..
حسام -> شبیه ترین فرد به خودم که تا حالا دیده ام، نقطه اشتراک زیاد دارم باهاش اما اعتقاداتمون هم از پایه با هم فرق داره.. اردوی رشت 88 نقطه شروع بود. توی فوتبال و دانلود زیاد با هم کل کل داریم، همگروهی OS J ، شریک همیشگی تقلب تمرینها.. بیشتر از اون چیزی که فکر میکنه مهمه برام و خیلی اوقات حس میکنم دوستیمون یه طرفه است.. ولی خب حسام ه دیگه..
وجود این دوستامه که زندگی رو برام شاد کرده.. بهم کمک میکنه که زندگی کنم، نه فقط زنده باشم.. شادی، غم، ناراحتی، جشن تولد، اردو،پروژه های درسی، افطاریهای ماه رمضون، گارناهای شبانه…
بعد از 4 سال کارشناسی، تنها چیزی که غصه اش رو میخورم، دور شدن از دوستام هستش. معلوم نیست 2 سال دیگه هر کدوم از بچه ها کدوم گوشه دنیا باشن، ولی امیدوارم هر جا باشند، شاد باشند و خوشبخت.. زندگی به کامشون شیرین باشه … و یادشون بمونه که «سعید» ی هم بوده.. ممنونم از همگی شون..
پ.ن: بی صبرانه منتظر نظرات(همون ضایع کردن های همیشگیتون!) هستم.. مرسی
تظاهر
آدمها از آنچه که نشان می دهند، …
1) غمگین ترند..
2) بسیار از شما دورتر اند..
3) …
آبی بیکران
…دارم روی شن های ساحل راه میرم. کنارم دریایی طوفانی هست . چندین سال تو دریا غوطه ور بودم اما الان رو خشکی ام. دارم به سمت خورشید حرکت میکنم…
هیشکی نیست. تنهای تنها..
یه دفعه یه آدم a رو میبینم که داره گریه میکنه.. داره بالا و پایین میپره. داد میزنه کمک کمک…
با انگشتش دریا رو نشون میده. یه آدم b توی دریاست.. داره میمیره.. بیشتر نگاه میکنم..
میشناسمش ..
ولی به راهم ادامه میدم..
a هنوز داره برای b گریه میکنه… نمیخواد اون بمیره. میاد بهم میگه کمکش کن.. نذار غرق بشه ..
یه لحظه دلم می لرزه… با خودم عهد کرده بودم که پام رو توی آب نذارم.. 3 سال تمام توی دریا بودم. نمیخوام دوباره برگردم اونجا.. میدونم که b خودش انتخاب کرده رفتن رو.. خودش میخواد بره و تموم شه… این تصمیم نهایی اش است..
راهم رو ادامه میدم.. اما a دوباره میاد.. میگه تو رو خدا نجاتش بده…
موندم سر 2 راهی.. نامردیه اگه کمکش نکنم..جون یه انسانه ..میفهمم که a چه طوری داره اذیت میشه… اما عهد و پیمانم چی میشه.. دیگه نمیخوام برگردم.. متنفرم از دریا ..3 سال و 3 ماه.. زمان کمی نیست برای موندن تو دریا… اینها به کنار میدونم که B خودش خواسته… میدونم اگه برم کمکش ، بعدش نه تنها تشکر نمیکنه بلکه ناراحت هم میشه…
خیلی سخته تصمیم گیری.. برم یا بمونم…
یه دفعه دلم رو به دریا میزنم.. در مرام من نیست رفتن .. دریا طوفانیه و خطرناک .. یه موج بلند اومد… یه دفعه b از جلوی چشمام میره کنار.. دریا سخت عصبانیه.. دور خودم میچرخم… هر سمت رو نگاه می کنم تا پیداش کنم.. نمیذارم به همین راحتی بره.. هر چی بیشتر دست و پا میزنم کمتر پیداش میکنم… خسته شده ام .. نایی نمونده برام…
به ساحل نگاه میکنم.. ببینم a در چه حاله… خشکم میزنه… باورم نمیشه… a و b کنار هم هستند.. b برگشته به ساحل… یعنی همش بازی بود؟؟ … اون که میخواست برگرده چرا اومد تو دریا … چرا 2 نفر رو این طوری مسخره خودش کرد…
کنار هم حرکت میکنند در امتداد ساحل… انگار نه انگار که من هم این وسط بوده ام…
دیگه شنا نمیکنم… متنفر بودم از اینکه بیام .. اشتباه محض بود .. من که پیش بینی می کردم b با طوفانی شدن دریا برمی گرده.. پس چرا وارد دریا شدم.. اصلا به من چه ربطی داشت… آروم آروم دارم میرم زیر آب.. هیچ امیدی نیست برای برگشت…
عهدم رو شکستم .. این هم پاداشم.. دیگه برام مهم نیست.. حتی اگر هم برگردم باز هم ناراحتی در انتظارمه.. b خواهد گفت چرا اومدی؟ چرا خواستی پطرس فداکار بشی؟؟؟ کاسه داغ تر از آش!؟! …
پس تلاشم رو کم میکنم… آهسته آهسته داره تموم میشه…پیش به سوی آبی بیکران…
پ.ن: آدمک آخر دنیا همین جاست.. بخند…
متولد ماه مهر
« گویند که در تاریخ آمده است در 16 ربیع الاول سنه 1411 در گوشه ای از بلاد ایران پسری به دنیا آمد که نامش را سعید نهادند، در لغت عرب به معنای «شاد و خوشبخت» …
زمان تولدش را 2 بامداد پانزده مهر 1369 ذکر کرده اند ، آن گاه که همه خواب بودند. دکتر و پرستاری هم نبود. در عجایب این پسر همین است که 4.9 کیلو گرم در هنگام تولد وزن داشت. دکتری که انتظار دوقلو را داشت ، با پسری تپل! مواجه شده که با جیغ های بلند حضور خود را به جهانیان اعلام میکند…
شناسنامه اش را 1 ماه جلوتر گرفته بودند. برای آمدنش همه منتظر بودند.
از خصوصیات وی در دوران طفولیت ، موارد زیر را برشمرده اند:
گریه های مکرر، مصرف روزانه زیاد شیر ، غرغر فراوان ، بازیگوشی بسیار .. »
و من آن پسر هستم. سال ها گذشت و فراز و نشیب های بسیار طی شد. 20سال گذشته. دهه سوم زندگی داره بهم چشمک میزنه ، روزی آرزویم سریعتر بزرگ شدن بود . ولی این روزها آرزویم … . ای کاش میشد زمان به گذشته برگردد. نوشته سال گذشته ام رو دوباره مرور کردم. هنوز به آرزویم دست پیدا نکرده ام. با اینکه هر لحظه در فکرش هستم ، اما هنوز هم پشت در برآورده شدن نشسته ام. آنچه که در باقیمانده مسیر نیاز است ، اندکی امید است و صبر. الیس الصبح بقریب…
نامم را هم معنای خوشبخت گذاشتند ، حال و روز این روزهایم دیدنی است. ..
پ.ن: از حسام ، سپهر ، میفا ، بهروز، کامیار وهمه همه دوستانی که کمک کردن تا نیمه مهر 89 شادی را داشته باشم تشکر میکنم. مرسی بچه ها…

پ.ن 2: زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ، هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود ، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
ضربان معکوس
آهنگ «ضربان معکوس» – آلبوم «رگ خواب» – با صدای «محسن یگانه»
…. خواستم دلم یه گوشه ای بمیره،
خسته شدم چه انتظار سختی، یکی بیاد جون منو بگیرهقلب من از تپیدنش خسته شد، نبضم با ضربه های معکوس مرد،
قلب من از خستگی خوابش گرفت،این دل نا امید و مایوس مرد……..

پ.ن: counter این آهنگ به 100 رسید!
پ.ن دوم: پست های جدید در راه است …
انا لله و انا الیه الراجعون
«
انگار برق ها رفته است. چشم هایم جایی را نمی بیند. همه جا تاریک است. تنها کور سوی نوری از دور پیداست. باران هم نم نم باریدن گرفته است.
دلم آشوب است. تاریکی عذابم می دهد. کمی ترسیده ام. آرام قدم از قدم برمی دارم و به سمت روشنایی راه می افتم. هیچ صدایی نمی آید. سکوت آزار دهنده ای همه جا را فراگرفته است. فقط صدای پای من است که مانند پتک بر سرم می کوبد. روشنایی نزدیک و نزدیکتر می شود. سرم را به اطراف می چرخانم تا شاید چیزی ببینم. باران شدت گرفته است. آری این کوچه خودمان است. کوچه … . خیالم کمی راحت و ضربان قلبم آرام تر می شود.
گویی گرد مرده بر این کوچه پاشیده اند. روشنایی نزدیک می شود و قدم های من بی رمق تر. باز هم آشوب، باز هم دلهره!
«اعوذ بالله من الشيطان الرجيم ، بسم الله الرحمن الرحيم، ذِكْرُ رَحْمَةِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا إِذْ نَادَى رَبَّهُ نِدَاء خَفِيّاً «
این صدا چقدر برایم آشناست، انگار که بارهاست آن را شنیده ام.
» قَالَ رَبِّ إِنِّي وَهَنَ الْعَظْمُ مِنِّي وَاشْتَعَلَ الرَّأْسُ شَيْباً «
یادم آمد، آیات ابتدائی سوره ی مریم و این صدای آشنا هم صدای قاری معروف … . چه خبر شده است؟! نکند باز کسی مرده است!!
» يَا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ … «
پاهایم میلی به حرکت ندارند. روشنایی نزدیک می شود. نزدیک است که بند دلم پاره شود. نفسم بالا نمی آید. این که خانه ی ماست، و این حجله ی عزا روبروی خانه ی ما چه می کند؟ نکند … !
صدای شیون و زاری با صدای قرآن آمیخته شده است. چشمانم سیاهی می رود. حجله ی عزا دور و نزدیک می شود. صدای قرآن دیگر مفهوم نیست. تمام تنم زیر باران خیس شده اما انگار آتشی از درون مرا می سوزاند. سعی می کنم خودم را جمع و جور کنم. … مرگ حق است! باید صبور بود. خودم را جلوی حجله می رسانم. آگهی ترحیم عکس ندارد.
» با نهایت تأسف و تأثر درگذشت جوان ناکام … . «
ای وای، این که آگهی ترحیم من است.
«به همین مناسبت مجلس ختم آن مرحوم … «
پاهایم سست می شود. دستانم را با ترس و لرز روی صورتم می گذارم. من که زنده ام! پس این حجله … . همه چیز دور سرم شروع به چرخیدن می کند، … تندتر و تندتر … ، صدای شرشر باران و صدای قاری قرآن:
» … وَسَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً… «
آری به راستی من مرده ام.
«
پ.ن 1: فقط یه خواب بود
پ.ن 2: نویسنده من نیستم (به قلم یکی از بچه های سی ای 87 )
زادروز سوشیانت
1) این پست رو باید 13 رجب می نوشتم. تا اومدم اسباب کشی کنم روز های زیادی طی شد. در نتیجه موند و موند تا امروز.
2) امروز نیمه شعبان بود. دیشب با بچه ها (سبحان ، مهران و اصی ) رفتیم پارک ساعی. پس از مدت ها خوشی و خنده رو دوباره تجربه کردم. کم کم داشت یادم میرفت حس شادی رو… لاک پشت های داخل پارک ، شربت آبلیمو ی میدون ولیعصر ، پیاده روی از میدون ولیعصر تا انقلاب. شاخ تر از همه طرشت بود. محله ای که شب ها ساعت 10 از دانشگاه برمیگردم ، جز خودم فقط گربه و سگ میدیدم تو خیابون ، اون شب از ولیعصر هم شلوغتر شده بود. این همه تراکم جمعیت باور نکردنی بود. اون لیوان های شربت پرتقالی که تعدادشون به بیشتر از 20 رسید.. شب خاطره انگیزی بود. از بهترین شب های عمرم.. مرسی بچه ها…
3) علاوه بر شادی ها ، صحنه هایی رو دیدم که نمیخوام هیچوقت فراموش کنم. پیرمرد و پیرزنی بودند که در انتهای کوچه تاریک نشسته بودند ، گلدون های حیاط رو گداشته بودن توی کوچه ، در رو باز کرده بودن تا آقا بیاد به اونا هم سر بزنه. واقعا منتظر واقعی باید این طوری باشه… با تموم وجود خودش منتظر باشه ، هر چند کوچیک ولی باز هم منتظر باشه.. اون همه آدم جمع شده بودن ، اما واقعا چند نفرشون منتظر واقعی بودند؟ فقط جمع شده بودند دور هم تا شب خوبی رو داشته باشند .. اون همه نذری ها ، اون همه شربت هاو بستنی های که میدادن… خدایا! …
یا بالاتر از میدون ولیعصر ، 2 تا دختر بچه بودن داشتن دستمال کاغذی میفروختن. حتما دلشون میخواست اونها هم توی محله خودشون ، پیش دوستاشون توی جشن شب عید شرکت میکردن. اما روزگار اونها رو وادار میکنه.. توی تاریکی شب توی خیابون ها برن دنبال کار … هیچ وقت نتونستم این رو درک کنم. عدل خدا اینه که یه عده ای زندگی راحت داشته باشند ، اما یه عده باید برای نون شب خودشون این ور واون ور بدوند؟؟ خدایا شکرت .. ولی…
4) ترم 4 هم با پروژه سیستم دینامیک تموم شد. از همه چیزش راضی بودم. نسبت به اون تلاشی که کردم، نتیجه اش رو دیدم. تربیت 1 که به زور با 11 پاس شد. باید در تاریخ ثبت بشه که من با این هیکل تونستم تست کوپر رو کامل برم. impossible is nothing ..
5) چند وقت پیش ، دقیقا بعد از امتحان ها با خانواده رفتم ارومیه. رفتیم کلیسای حضرت مریم. به صورت کاملا اتفاقی روز یک شنبه رفتیم. عاشوری ها مشغول عبادت بودند. بعد از پایان مراسم ، وارد کلیسا شدیم. نوشته بود : «ما از زخم های مسیح شفا یافته ایم». یاد کتاب «سرگشته راه حق» نوشته «نیکوس کانتزاکیس» افتادم. مهم اینجا بود که این سوال برام پیش اومد. این همه ما مسلمان ها به این مینازیم که دین کامل از آن ماست ، خاتم الانبیا رو داریم ، ولی که چی؟ حق با ماست یا اونا ؟؟؟؟ یه زمانی از سوالات اساسی زندگی ام بود.
6) یکی از دوستان تصمیم گرفته بیخیال همه چیز بشه. به قول خودش : «دیشب خیلی حالم بد بود انقدر زیاد که از شدت درد گریه می کردم نمی دونم چرا دلم می خواست همه چیز تموم شه …. چند روزه آرزوی مرگ می کنم چون دیگه سکوتم کمکم نمی کنه » . این عکس برای اوست.
7) » رحمت خداوند ممکن است تاخیر داشته باشد اما حتمی است» آنتونی رابینز
شروعی دوباره
شروعی دوباره (نمی دونم چرا یاد تبلیغ کلینیک های ترک اعتیاد میفتم ؟؟؟ )
بعد از اینکه بلاگفا فیلتر شد ، سیستم بلاگم مختل شد. یه بار در میون میومد. کلا رندوم کار میکرد
در نتیجه مجبور به اسباب کشی شدیم. خیلی گشتم دنبال خونه جدید. جاهای زیادی هم سر زدم. تهش رسیدم به وردپرس.
وقتی وبلاگنویسی تندوتند پست مینویسد یعنی حالش خوب نیست. لازم دارد هی حرف بزند درباره خودش.
وقتی وبلاگنویسی چندروزی هیچ مطلب تازهای نمینویسد یعنی حالش بد است انقدر که هیچ حرفی برای گفتن ندارد.
کلا وقتی آدمی وبلاگنویس میشود یعنی حالش بد است
آخرین پست بلاگفا بود.
شروعی دوباره. توکل بر خدا ، پس می نویسم…
